کلبه ی دوستی
و نه هیچیک از مردم آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
بر تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه نه
آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
گنجه های امروز ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا ، همه ای کاش ، ای کاش
ظرف امروز خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کسی خواهد بود
غم که از راه رسید ، در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ و گردن باقیست
تا خدا هست به غم وعده این خانه مده .
ممنون از کسی که این مطلب رو برام سند کرده




