تبليغاتX
کلبه ی دوستی

کلبه ی دوستی

                      سهراب سپهری (غمی غمناک)                       شب سردي است و من افسرده 

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

*****

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:39 توسط چراغی| |
مهدی اخوان ثالث

دریغ و درد (در سوگ فروغ فرخزاد)

چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بکویم ماجرا چون بود
دریغا درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود…

بسی پیغام ها،سوگندها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار،ای خدا،ای داور،ای دادار
تو را هم با تو سوگند،آی
مکن ، مپسندین، مگذار

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد
پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار می خواهد
ببین،غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا،به حق هرچه می دانند
ببین،یک مرد می گرید…

چه سود اما ، دریغ و درد
در این تاریک نای کور بی روزن
در این شب های شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما،دولت ما،ورما،چشم چراغ ما
برفت از دست
دریغا آن پریشا دخت شعر آدمیزادان،
نهان شد، رفت،
از این نفرین شده مسکین خراب آباد.
دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند،
آن آزاده،آن آزاد
دریغا آن پریشا دخت
نهان شد در تجیر ابرهای خاک
و اکنون آسمان ها زچشم اختران دور دست شعر
به خاک او نثاری هست،هرشب،پاک

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:29 توسط چراغی| |